-

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد

                                      

                                                                    







ADS


داستان باسن دختر
 
داستان باسن دختر و حکیم ایرانی – کلوب
www.cloob.com/u/f…/داستان_باسن_دختر_و_حکیم_ایرانی
Translate this page
Aug 1, 2014 – در زمانهای قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لگنش از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند هر چه به دختر میگویند حکیمان بخاطر شغل و طبابتی که میکنند، محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار …
داستان باسن دختر و حکیم ایرانی – بازی آنلاین
www.flashkhor.com › … › علم، فرهنگ، هنر › ادبیات › داستان و رمان
Translate this page
May 10, 2014 – 10 posts – ‎9 authors
امیدوارم تکراری نباشه داستان باسن دختر و حکیم ایرانی در زمانی های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لگنش از جایش در میرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار …
عکس داستان باسن دختر و حکیم ایرانی عکس جدید
www.akskhor.ir/simage/showimage.php?cd=940
Translate this page
عکس امیدوارم تکراری نباشه داستان باسن دختر و حکیم ایرانی در زمانی های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لگنش از جایش در میرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و …
حکیم و دختر لجباز::یکی بود
www.yekibood.ir/stories/حکیم-دختر-لجباز.php
Translate this page
لگن باسن دختری از جایش در می رود و اجازه نمی دهد طبیبان به باسنش دست بزنند. حکیمی ادعا می کند بدون دست زدن به باسن، لگن باسن را جا می اندازد…
صدای مریم: نمی‌خواستم مثل مادرم سکوت کنم – خشونت بس
https://www.basast.com/صدای-مریم-نمی‌خواستم-مثل-مادرم-سکوت-ک/
Translate this page
Dec 21, 2014 – خودم یک‌بار نشسته بودم و دیدم مردی مدام دستش را به باسن زنی جوان می‌کشید. زن در عذاب بود ولی حرفی … امروز اواسط راه دختری که صندلی ردیف اول نشسته بود، یک‌دفعه برگشت و به پسر پشتی‌اش گفت: دستت کجاست؟ درست بشین. پسر گفت: … حتی زن کناری دختر که چادری بود هیچ حرفی نزد. مردی که محاسن داشت و مسن …

 







NS